یه جوری شدم یکم منگل تر
شاید یه جور افسردگی باشه یا یه تفکر ابتدایی یا چرت و پرت
بیخی
یکم حال و هوام تخمی! تر شده
احساس پوچی میکنم شاید تقصیره خودمه
دوستم میگه تو نمی تونی از زندگی لذت ببری
شاید به نظر اونا یه آدم احمق باشم
توی خیلی از کارا به دوستام کمک میکنم مثلا
توی خلافاشون وقتی که میخوان مشروب بخورن یا قلیون بکشن یا حتی عشق و حال جنسی!
فک میکنم یه هرزه شدم
با اینکه توی همه ی خلافاشون شرکت دارم اما اهل هیچ کدوم نیستم!
فقط میبینم و بهشون کمک میکنم
مشکل اینجاست
که از هیچ کدوم از این کارا لذت نمیبرم
نمیدونم چرا
گاهی وقتا از همشون بدم میاد به خاطر کثافت کاری هاشون
متنفرم از طرز فکر احمقانشون از چشمای حیزشون از اون هوسی که توی وجودشونه از این همه لذتی که از ۳ک۳ با جنس مخالف میبرن
اما حسودیم میشه که میتونن از خیلی چیزا لذت ببرن!
کاش منم مثل اونا از همه ی این کارا خوشحال میشدم
خوش به حال شهوت!
اونم از یه چیزی لذت میبره
آها منم خیلی خوشال میشم وختی دیوونه بازی در میارم بقیه بهم میگن منگل!
خیلی خوشال میشم وقتی یکیو از خودم متنفر میکنم وااااای چه حالی میده وقتی یکی ازم بدش میگیره وقتی که با نفرت بهم نگاه میکنه
...