های!

یه جوری شدم یکم منگل تر

شاید یه جور افسردگی باشه یا یه تفکر ابتدایی یا چرت و پرت

بیخی

یکم حال و هوام تخمی! تر شده

احساس پوچی میکنم شاید تقصیره خودمه

دوستم میگه تو نمی تونی از زندگی لذت ببری

شاید به نظر اونا یه آدم احمق باشم

توی خیلی از کارا به دوستام کمک میکنم مثلا

توی خلافاشون وقتی که میخوان مشروب بخورن یا قلیون بکشن یا حتی عشق و حال جنسی!

فک میکنم یه هرزه شدم

با اینکه توی همه ی خلافاشون شرکت دارم اما اهل هیچ کدوم نیستم!

فقط میبینم و بهشون کمک میکنم

مشکل اینجاست

که از هیچ کدوم از این کارا لذت نمیبرم

نمیدونم چرا

گاهی وقتا از همشون بدم میاد به خاطر کثافت کاری هاشون

متنفرم از طرز فکر احمقانشون از چشمای حیزشون از اون هوسی که توی وجودشونه از این همه لذتی که از ۳ک۳ با جنس مخالف میبرن

اما حسودیم میشه که میتونن از خیلی چیزا لذت ببرن!

کاش منم مثل اونا از همه ی این کارا خوشحال میشدم

خوش به حال شهوت!

اونم از یه چیزی لذت میبره

آها منم خیلی خوشال میشم وختی دیوونه بازی در میارم بقیه بهم میگن منگل!

خیلی خوشال میشم وقتی یکیو از خودم متنفر میکنم وااااای چه حالی میده وقتی یکی ازم بدش میگیره وقتی که با نفرت بهم نگاه میکنه

...

مناجات

تکــــرار کــن!

لحظه های بازنیافتنی را

خوابگردی کودکانه را در نخستین روزهای بهار دشــت

تا ساقه های شاداب

زیر پای سنگین چشمهایم خم شوند

تا رویش علف ها را

با کف پاهای عریان احساس کنم

تا تپش قلب کوچک پروانه را

برسینه کرم غنچه بشنوم

تا چشم اندازهای احساس های گوارا را

با درنگی بی تابانه بر تجربه های دردناک

حصار رضایت کشم

تا زندگی را بــپــــذیــرم

                               تا به مـرگ نیـندیشم

                                                           تا به هیـچ نیــندیشم

                                                                                      تا اندیـشه ای نداشـته باشـم

 

تکرار کن 

                                             مرا تکرار کن...

آمین...!

یکم ناراحتم!

یکی از دوستامو ناراحت کردم

نمی دونم چی شد که گف نامرد!

دیگه بهم اس نده

آخه اون جزو دوستای سالای قبلمه و جزو خرخوناست

میخواست منو درس خون کنه نتونست!

کمتر همدیگرو میدیدیم و منم

از وقتی که جدا شدیم تصمیم گرفتم کمتر سراغشو بگیرم آخه گفتم دوستای جدید پیدا میکنه و شاید بهتر باشه بیشتر با دوستای جدیدش باشه و رابطمون بیشتر تلفنی شد!

تا الان که کمتر تر سراغشو میگیرفتم آخه نمی خواستم زیاد مزاحمش بشم چون داره درس میخونه!

اما یه هو اینجوری شد!

حتی دختر داییم

فک میکردم بهتره کمتر مزاحمش بشم! نمی خواستم زیاد صمیمی بشیم گفتم شاید خوشش نیاد! اما اونم یه هو گف بی معرفت! انگار کاملا برعکس فک میکردم

اما فک میکنم درست نباشه که بخوام زیاد به یه دخی اس بدم یا باهاش صمیمی بشم یا مث بعضی از پسرای احمق خ... مالیشونو کنم! شاید یه وق فکرای احمقانه کنه!!! اصلا کاش این دخیام مث پسرا میشد مث یه پسر باهاشون رفتار کرد نه اینکه سریع احساساتی بشن یا عاشق یا متنفر یا بی معرفت! اونجوری میشد باهاشون دوست شد انگار که با یه پسر دوستی! بدون هیچ احساس مضخرفی که دختر و پسر نسبت هم دارن! آخه فک میکنم اونجور احساسات عاشقانه نسبت به یه دخی باید به وقت خودش و فقط واسه یه نفر ابراز بشه!

بیخی باز قاط زدم چرند گفتم!

اما اون دوستم ... باید هرجور شده جبران کنم!

تازه ممکنه چنتا از دوستای دیگمم همینکارو باهام بکنن! باید بیشتر بهشون ابراز احساسات کنم!

اما مربیمون یه آدم منطقیه مث این دوستای منگلم نیست که اگه یکم بهشون کم توجهی کنه سریع چیز توچیز(!!!) میشن! آخه آدم بزرگه و بیشتر عقلش کار میکنه تا احساساتش!!! هه

اما قبول دارم که گاهی وقتا خیلی بی معرفتم!

بیخی بااااا

یکم خـــاطــــره

فردا یه روز جدیده

البت مث هر روز میتونه تکراری باشه

آخـــــــــــــــــــــخ

باید برم مدرسه و دوباره چشمم به اون مرتـــــــــیکه (مدیرمون) بیوفته!

بدبخت بیچاره

بیخی

خب امروز خیلی روز جیززززی بود خیلی جیییز شدم خیلی بقیه رو جیز کردم جیز تو جیز شد

بازم بیخخخخخخخخخ خی

دوس ندارم توی جمع بزرگونه رفتار کنم ینی مث بقیه بزرگترا بشینم کنارشون و درباره ی چیزای مختلف بحث کنیم

دوس ندارم کسی فک کنه من یه آدم بزرگم ترجیح میدم واسه خودم بزرگ باشم و توی خودم بزرگ باشم!!!

برا همین بقیه فک میکنن هنوز بچه ام آخه بعضی وقتا بچه هارو هم اذیت میکنم! یه دفه جیغشونو درمیارم منم باهاشون جیییییییییییییییییییییییغ میکشم! جیغ بنفش هه D:

یه هو یکی میگه :

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای سرمون رفت کر شدممممممممممممممممممم خخخخخخخخخخخخخخخخخ 

عشقی! مگه بچه ای؟؟! ها؟!

خجالت بکش بسه دیگه این چه وضعیه! میزنمتااااا! ها؟! هان آهان پر رووو

وای وای خر تو خر شد صدای بابام در اومد

عشقی! ساکت باش! eeeeee هی من هیچی نمیگم اونم هیچی نمیگه!

بلبل درازی هم میکنه!

آره من یه Cry-baby ام

اما

The baby takes notice

آه بیخی!

حسش نی

یه هویی گرفت

باز این آپ رید شد

شیت توش!

بخور تا خورده نشی!

فاز غم!

آره عرض میکردم خذمتتون فریاد های غلتان و طولانی قورباغه هایی که در دور دست صحرا می خواندند و آوای سیسیرک هایی که هیچ جا نیستند و گویی از غیب سوت میکشند ، سکوت شب کویر را صریح تر می نمود.

آه

دعا : خدایا کمکم کن بتونم از اون چیزایی که خودت میدونی و منم میدونم و خیلی برام خطرناکه و ترکش خیلی سخته بگذرم!

کمک کن الان که چشمام پر اشک شده بتونم...!

بیخی

احمق!

کودکی===> حسرت کودکی – ترس از پیری ===> پیری

جوانی در حسرت کودکی و ترس از پیری میگذره!

اما اگه همراه با زمان پیش بریم این اتفاق نمی افته

دردِ دل

ادامه نوشته